تبليغاتX
امروز يک سرباز

امروز يک سرباز

چه معروف شدم ها

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 12:28  توسط سرباز  | 

دحو الارض - روزي زمين گسترده شد



زمين - اين سياره گردي که زير پاي ما مي چرخد ، بي آنکه ما بفهميم - امشب از زير کعبه گسترده شد...رشد کرد ... وسعت گرفت تا من و تو و خيلي ديگر - از گذشتگان و آيندگان - بياييم و برويم !
امشب دو کهکشان زميني شدند .. . ابراهيم - دوست خدا - و مسيح - روح خدا ...
از عزيزي شنيدم : " امشب ، شب طلب است . طلب بهترين ها از بهترين ! شب ظهور دو ستاره بر زمين ....
پس اي کريم ... به برکت ابراهي م، بشکن آنچه بت و شريک و تعصب و ناداني مجسم است در سينه .... و به يمن قدوم عيسي ، فرو فرست از روزي پاک و مفيد و پر برکت .. و زياده کن آن را بر من و بر هر روزي خور درگاهت..."
و فردا ... روز لب بستن به اميد دل بستن از هرچه ناپاکي و غفلت ...
تا يار که را خواهد و ميلش به که باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 22:40  توسط سرباز  | 

زمين

  • فقط تصور كنید كه بتوانیم سن زمین را كه غیر قابل تصور است ، فشرده كنیم و هر صد میلیون سال آن را یك سال در نظر بگیریم !
     در اینصورت كره زمین مانند فردی ۴۶ ساله خواهد بود
    !
     هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات كم و بیش پراكنده ای داریم
    !
     اما این را میدانیم كه در سن ۴۲ سالگی ، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یكسال پیش نبود ! یعنی زمین آنها را در سن ۴۵ سالگی به چشم خود دید و تقریبا ۸ ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد
    .
     در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدمهای میمون نما تبدیل شدند! و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت
    .
     انسان جدید فقط حدود ۴ ساعت روی زمین بوده و طی همین یك ساعت گذشته كشاورزی را كشف كرده است
    !!!
     بیش از یك دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و
    ...
     حال ببینید انسان در این یك دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره ی ۴۶ ساله آورده است
    !!!
     او طی ۴۰ دقیقه ی بیولوژیكی از این بهشت یك آشغالدانی كامل ساخته است
    .
     او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد كرده ، و نسل ۵۰۰ خانواده از جانداران را منقرض كرده است! سوختهای این سیاره را مال خود كرده و همه را به یغما برده است
    !
     و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه می كند
    !!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 17:36  توسط سرباز  | 

تله موش


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشه
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 1:37  توسط سرباز  | 

عیدانه

 

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که اين آمد و صد حيف که آن رفت

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 18:34  توسط سرباز  | 

ساغر مينايي



زين دايره مينا خونين جگرم ، مِي ده

تا حل شود اين مشکل در ساغر مينايي
+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 10:44  توسط سرباز  | 

بهانه

از آخرين دفعه اي که شکستم ... خيلي نمي گذره .
ولي يادم نمي آد آخرين دفعه اي که واسه اون شکستم کي بود!! شايد سال پيش همين شب.
خيلي خيلي به پاهام اطمينان داشتم .. به دستام .. به چشمام ..به قلبم .. به فکرم ..
پريشب تازه يادم افتاد قدرت اينا از کجاست. شب قدر .. شد بهانه شکستن...بهانه شستن...بهانه زنده شدن
آخ که دلم سوخت... کاش امشبم اشک امانم نده ... شنيدن اسم شما هم برکت شب قدر ما فقراست
يا علي.. دستم بگير
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 20:13  توسط سرباز  | 

مهماني


 

کريم ، بر خوان نعمت نشسته ..... دعوتِ منادي رساتر از هميشه ... مي خواندم
هان اي دل به هوش ... تا سفره باز است نوش و نيوش.
اي دريغ از رفتگان!
تا نفس هست .... بسم الله

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 22:56  توسط سرباز  | 

دست من است و دامنت...

شب ولادت حضرت عاشق - حسین(ع) - زیبا گل سرخ پیام آور رحمت(ص) ....
ای معنای سرور العارفین ! بال های فترس امشب منت پذیر دستان رحمت تو اند...
زنجیر خواستن از پامان بگشا و طوق بندگی بر گردنمان افکن!
چه منتی بالاتر از این!
ای شه مُلک دلبری ... دست من است و دامنت!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 19:15  توسط سرباز  | 

ساعت

چند روز پیش تو وبلاگ یکی از بچه ها یه ساعت دیدم. برام جالب بود. تو سایت مربوطه رفتم.... چه همه ساعت داشت! رنگ و وارنگ! در ابعاد و طرح ها و رنگ های متنوع! خیلی خلاقانه و انصافاً با کلاس...
این برش هندوانه که دست راست صفحه ست ، نتیجه بازدید حقیر از اون سایته...
به تناسب فصل ساعت انتخاب کردم! ... گفتم هم واسه خودم هم واسه هر بنده خدایی که وبلاگ رو می بینه ، ساعت وسیله به درد بوخوریه!
. نکته اصلی یادم نره..
زمان! بشر دوپا واسه زمان چه کارها که نمی کنه. نگاه به ساعت - از هر نوع و رنگ و طرحی - میگه داری می ری!
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 15:41  توسط سرباز  |